آن جوان بسیجی که بود؟

بعد از نماز سردار حسن باقری گفتند شما آذربایجانی‌ها که در قالب تیپ عاشورا، می‌جنگید فرمانده‌‌تان هم همین برادری است که لباس بسیجی پوشیده.

خبرگزاری فارس: آن جوان بسیجی که بود؟

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، آنچه خواهید خواند قسمت چهارم خاطرات حاج بیوک آسایش است که در دوران هشت سال جنگ تحمیلی برای رزمندگان مداحی می‌کردند.

*سوسنگرد

چند روزی تا عید نوروز سال 1360 بیشتر نمانده بود که گفتند برای عید برنامه دیدار از جبهه تدارک دیده شده است، از هر واحد فقط یک نفر می‌تواند برود. نیروهای آذربایجان در آن موقع توی سوسنگرد بودند. ما را هم با این گروه فرستادند هجده یا نوزده نفر بودیم. که با یک مینی بوس راهی شدیم. مسئولیت کاروان را به علیرضا نوین سپردند. جمع با صفایی داشتیم، بیشتر‌شان شهید شده‌اند از آنهایی که یادم مانده؛ شهید مرتضی بوجار بود، ابوالفضل سنگتراش، ابوالقاسم اشرفی، رضا عشرتی، الیاس عالی، عزیز اسکندری و ... راننده هم برادری به نام مرتضی.

از تبریز تا سوسنگرد راه طولانی بود و مسافرت با مینی بوس خسته کننده، مجبور شدیم یولا نردوان قویاق! (خودمان را سر گرم کنیم) 
بچه‌ها خواستند ابتدا توسلی داشته باشیم و عزاداری کنیم، اما راه با اینها تمام شدنی نبود. افتادیم تو خط شعر و شاعری. برای هر کدام از دوستان چند خط شعر ساختم. البته شعر به مفهوم واقعی نه، بیشتر شعار بودند اما سرمان را گرم می‌کردیم و یکهو می‌دیدیم چهار پنج ساعت سپری شده.

یکی از کسانی که برای شعرم سوژه شد ابوالفضل سنگتراش بود. توی ماشین مدام چرت می‌زد. این گونه نوشتم:

- سنگتراش آز یوخلا / هر دن بیزی بیر یوخلا (سنگتراش کم بخواب، هراز گاهی یادی هم از ما بکن)

- فرمانده گروهوموز / آز قالدی چیخسین روحوموز (فرمانده گروه ما، کم مانده روح از بدنمان خارج شود)

- بیزه وئر جواب / بیزه وئر جواب (به ما جواب بده، به ما جواب بده)

اینها را هماهنگ و یکصدا خواندیم و خواب از کله سنگتراش پرید. کلی خندیدیم.

اولین بار بود که به اهواز می‌رفتیم و هیچ جا را نمی‌شناختیم؛ نه راننده، نه ما. کلی خیابان‌های اهواز را گشتیم تا توانستیم راه سونسگرد را پیدا کنیم. هوای جنوب در آن فصل از سال بسیار دلچسب بود. با نزدیک شدن به سوسنگرد، دلهایمان بی تاب‌تر می‌شد و برای دیدن بر و بچه‌های تبریزی لحظه شماری می‌کردیم. آتش توپخانه‌ی دشمن تا سوسنگرد می‌رسید. مسافرت چند روزه آن هم با مینی بوس حسابی خسته‌مان کرده بود. سرانجام آقا مرتضی مینی بوس را نگه داشت و گفت: بفرمایید رسیدیم این جا سوسنگرد است.

از ماشین پیاده شدیم و کش و قوسی به تن مان دادیم و تازه فهمیدیم که کجای کره خاکی ایستاده‌ایم! ما در پایگاه نیروهای آذربایجان در سوسنگرد بودیم و علی تجلایی هم فرمانده نیروهای آذربایجان در سوسنگرد بود، داوود نوشاد هم معاونش، از آذربایجان دو گردان نیرو در سوسنگرد مستقر بودند. علی اکبر دانشور مسئولیت پشتیبانی را بر عهده داشت. بسیجی بود و همیشه دمپایی می‌پوشید حسین توانا، ناصر بیرقی  و ... از رزمندگان شاخص تبریز در سوسنگرد یادم مانده‌اند.

ما مهمان رفته بودیم و چند روز بعد باید بر می‌گشتیم. قرار شد برویم از خط مقدم جبهه سوسنگرد دیدن کنیم. فاصله خط مقدم با سوسنگرد حدود 300 متر بود و گلوله‌های توپ عراقی به راحتی می‌رسیدند. برای رفت و آمد تا خاکریز اول کانال کنده بودند، از داخل کانال رفتیم. عراقی‌ها هر کس را بیرون از کانال می‌دیدند می‌زدند، هم اولین بارمان بود که با یک صحنه واقعی جنگ روبرو می‌شدیم و صدای توپ و تانک را از نزدیک می‌شنیدیم آن روزها ناصر بیرقی با تعدادی ازنیروهای آذربایجان عملیاتی در آن سوی کرخه انجام داده و یک تانک عراقی را هم به غنیمت گرفته بودند. راجع به آن توضیح دادند. رفتیم و رسیدیم به رودخانه کرخه. گذشته و رسیدیم کنار تانک غنیمیتی پریدیم روی تانک و عکس دسته جمعی انداختیم.

رزمندگان ما از کمترین امکانات برخوردار بودند و جز لطف و عنایت خدا چیز دیگری نمی‌توانست ما را در برابر دشمن متجاوز سر پا نگه دارد. بچه‌ها شب‌ها می‌رفتند عملیات ایذایی انجام می‌دادند. و صبح بر می‌گشتند آن شب‌ها عالمی برای خود داشتند از شجاعت و شهامت بچه‌ها در حیرت فرو می‌رفتم و یاران امام خمینی را فقط می‌توانستم با یاران امام حسین (ع) در واقعه کربلا مقایسه کنم و دیگر هیچ.

پس از چند روز دید و بازدید برگشتیم تبریز. سفر خوبی بود از آن نظر که جبهه را تجربه کرده بودم نوحه‌هایی که می‌خواندم بیشتر رنگ و بوی جبهه داشتند. تبریز که برگشتم جایم همان امور مالی بود. اما زیاد پای بست پشت جبهه نمی‌شدم. وقتی از رفتن بچه‌ها خبر دار می‌شدم، کارها را می‌سپردم به همکاران و می‌رفتم. هر وقت برادر چیت چیان می‌رفت جبهه، خبرم می‌کرد، آقای آسایش می‌آیی سری به بچه‌ها در جبهه بزنیم؟ از خدا خواسته قبول می‌کردم. به خانه هم نمی‌آمدم. تلفنی خبر می‌دادم که من چند روزی نیستم. یا به دوست و آشنا سفارش می‌کردم که اهل و عیال را در جریان رفتنم بگذارند.

توی اتاق سرم گرم تنظیم لیست حقوق بود که آقای گرجی گفت: حاج آقا می‌رویم سوسنگرد، شما نمی‌روید؟
گفتم: چرا نمی‌روم من در خدمتم.

دفتر‌ها و لیست‌ها را جمع کردم و گذاشتم کنار، سوار ماشین شدیم و راه سوسنگرد را در پیش گرفتیم.
با گذشت روزها، وضعیت جبهه‌ها هم فرق کرد نیروهای ما با تجربه‌تر شده دست به عملیات‌های بزرگی زدند مثل فتح المبین، بیت المقدس و ... به همان نسبت کارهای اداری و مالی نیز سر و سامان به خود گرفته و کارها از آن حالت ابتدایی بیرون آمدند. عملیات رمضان در تاریخ بیست و دوم تیر ماه 1361 با رمز یا صاحب الزمان آغاز شد. منطقه عملیات رمضان بسیار سخت و پیچیده بود و رزمندگان آذربایجان نیز در این عملیات در قالب تیپ 31 عاشورا به طور گسترده شرکت داشتند.

تا آن روز، رزمندگان آذربایجان یگان مخصوص به خود نداشتند و در قالب تیپ‌های دیگر استان‌ها عملیات می‌کردند، بعد از عملیات رمضان، در محله گلستان و بوستان اهواز با نام تیپ عاشورا و بعد در بنه‌ی تیپ عاشورا 75 کیلومتری جاده اهواز خرمشهر مستقر بودیم یک دسته از نیروهای تبریزی که سن شان معمولا 15 -16 سال بود در یک چادر می‌ماندند مثل اسماعیل وکیل زاده، سید محمد محمد وطنی و ... بیشتر شان شهید و جانباز هستند. پایم که به جبهه رسید از یقه‌ام چسبیدند که باید بیایی چادر ما چند نفر دیگر هم آمدند حاج آقا برویم چادر ما. نمی‌توانستم به هیچ کدامشان جواب رد بدهم. سید محمد وطنی گفت: حاج آقا خودش می‌داند کجا برود!
سید محمد خیلی تند حرف می‌زد بچه‌ها به شوخی می‌گفتند آقای تندگویان آن شب مهمان شان شدم. جمع با صفایی داشتند یادش بخیر. در این ایام تشکیل تیپ به نام آذربایجانی‌ها بر سر زبان‌ها افتاده و همه را خوشحال کرده بود.

روزی موقع نماز ظهر برایمان چند نفر مهمان آمد؛ صادق محصولی، صالحی زاده و ... یکی هم بود با لباس بسیجی. جوانی مودب و متواضح به نظر می‌رسید. من که تا آن روز ندیده بودمش اما یک جورایی دوست داشتنی و تو دل برو نشان می‌داد. بعد از نماز سردار حسن باقری افشردی سخنرانی کردند و گفتند شما آذربایجانی‌ها که در قالب تیپ عاشورا، می‌جنگید فرمانده‌‌تان هم همین برادری است که لباس بسیجی پوشیده، نامش مهدی باکری است اهل ارومیه، مهنسی خوانده و قبل از این هم در تیپ نجف اشرف معاون احمد کاظمی بود.

این طور شد که رزمندگان آذربایجان هم سر و سامان گرفتند و برای خودمان صاحب یگان مستقل به نام تیپ 31 عاشورا شدیم.

آن روزها هنوز فرمانده‌هان را درست و حسابی نمی‌شناختم مهدی باکری رامی‌گویم اما خیلی زود هم خود پر آوازه شد هم لشکر عاشورا. 

*دیدار یار

شاعر نیستم، چند بیتی هم که در شرایط انقلاب و جنگ نوشته‌ام، شعر نیستند. به قول مرحوم استاد عابد «حرف‌های شعارگونه» هستند؛ اما چون از دل برمی‌آمد بر دلها می‌نشست، طوری که آوازه‌اش تا جماران هم رفت.
امام خمینی (ره) همه چیز ما بود، حاضر بودیم هستی و نیستی‌مان را در راه او فدا کنیم. همه شهدا در راه آرمان‌های الهی و آسمانی آن بزرگمرد فدا شدند. او به۲ ما آبرو بخشید و هر چه داریم از پایمردی‌های روح خداست.
در همان سالهای اول انقلاب، سرودی برای آن حضرت ساختم: «خمینی ای حامی قرآن، آیت یزدان، مرجع اکبر ...»
آهنگ بخصوصی داشت، سنگین و دلنشین. البته آهنگ این سرود را از مداح اصفهانی مرحوم «حاج علی اصغر سعیدمنش» به خاطر داشتم. پیش از انقلاب در مشهد بودیم. ضریح جدید حرم مطهر امام رضا (ع) را از اصفهان آورده بودند که مرحوم سعیدمنش هم با این گروه بود و آن جا نوحه می‌خواند. آدم بزرگوار و هنرمندی بود، اوایل انقلاب در گذشت. نوارهای نوحه او را هنوز هم در مشهد می‌فروشند.
شعر دیگری به ترکی و در همین آهنگ نوشته بودم که مردم تبریز این‌ها را زیاد شنیده‌‌اند:

شهیدلر اوز قانلارین وئردی گلشن اسلام آبیار اولسون
کی تا جمهوری اسلامی سطح عالمده برقرار اولسون و ....

( شهدا خون خود را برای آبیاری گلشن اسلام تقدیم کردند تا جمهوری اسلامی در جهان برقرار شود.)

این سرودها را آنقدر در مجالس عزاداری خوانده بودیم که بیشتر برادران پاسدار از حفظ می‌خواندند. در یک مراسمی شروع کردیم به خواندن که مصرع دوم را فراموش کردم!
حاج ناصر - جانباز و فرمانده نیروهای آذربایجان در سوسنگرد - بر روی ویلچر کنارم بود، مصرع دوم را یادم انداخت.
برای مجالس ختم شهدا از سپاه جمع می‌شدیم یکی دو اتوبوس می‌رفتیم و تا رسیدن به مقصد توی راه این سرودها را تمرین می‌کردیم. وقتی هم وارد مسجد می‌شدیم، تریبون مجلس را در اختیار ما می‌گذاشتند.
علی اکبر ضیاآذر - از همکاران ما در امور مالی- گفت: «حاج آقا در مسجد قائمیه - خیابان صائب - مجلس شهید است.»
یک اتوبوس جمع شدیم و رفتیم. همین سرود امام را می‌خواندم که «آیت الله مدنی» وارد مسجد شدند. به محض وارد شدن ایشان، صلوات فرستادیم و حاج آقا نشست. معمولا به همه مجالس شهدا می‌رفت و اگر فرصت داشت تا آخر مجلس می‌نشست. با خانواده شهید بسیار گرم و صمیمی برخورد می‌کرد انگار شهید فرزند خود اوست.
وقتی مجلس آرام شد به سرودم ادامه دادم: «... قلم به دستت عصای تو چون کلیم حق می‌کند اعجاز
فرمان تو چون لسان الله
مصطفی خویی، مرتضی منظر ...»
آیت الله مدنی اشاره کرد تکرار کن. این چند بیت را دوباره خواندم. این حرکت حاج آقا هم برای من قوت قلب شد و هم مجلس را به شور آورد.
خواندم و تمام کردم. صمد شیره پز - محافظ آیت الله مدنی - آمد به من گفت: «آقا با شما کار دارد.»
رفتم و دو زانو مقابلش نشستم و مصافحه کردیم. نسبت به بنده ابراز محبت کرد و گفت: «انشاء‌الله روزی برسد که در حضور خود حضرت امام این اشعار را بخوانی.»
سه چهار روز از این ماجرا گذشت. در امور مالی سپاه مشغول کار بودیم که گفتند آیت الله مدنی سفارش داده، بروم در سمینار روحانیون آذربایجان همان سرود را بخوانم. محل سمینار در چهار راه آبرسان، تالار ساختمان 14 طبقه بود.
رفتم. آن جا فهمیدم که پس از پایان سمینار روحانیون آذربایجان به دیدار حضرت امام می‌روند. آیت الله مدنی به من گفت:«آقای آسایش، آن سرود را این جا هم بخوان آقایان حفظ کنند انشاالله در حضور امام خواهید خواند.»
خواندم. پیشنهاد شد از سرود کپی بگیریم و در اختیار همه قرار دهند،‌چنین هم شد. از شوق دیدار امام در پوست نمی‌گنجیدم.
شصت اتوبوس پشت سر هم ردیف شدند. سپاه آن موقع دو دستگاه آهو داشت که با این کاروان می‌رفتند. یکی در جلو ستون و یکی هم در آخر. حاج بیوک آقای سعادتی راننده آهویی بود که از پشت سر اتوبوس‌ها می‌رفت. سوار ماشین او شدم. آن روز هم عالمی بود برای خودش.
25 اردیبهشت ماه 1360 بود و همه مهمانان آن روز جماران روحانیون آذربایجان بودند. قرار بود علاوه از خواندن سرود، بیانیه سمینار روحانیون آذربایجان هم در حضور امام قرائت شود. برنامه دیدار از طرف آیت الله مدنی به مرحوم آیت الله توسلی که رئیس دفتر امام بود، ارائه شده بود.
آیت الله توسلی پیام فرستاده بود که وقت امام را نمی‌توان این قدر گرفت؛ یا سرود خوانده شود یا بیانیه.
آیت الله مدنی در جواب می‌گوید: «به آقای توسلی بگویید هم سرود خوانده می‌شود هم بیانیه.»
دیگر کسی روی حرف ایشان حرف نزد. شنیده‌ام وقتی آیت الله مدنی به دیدار امام خمینی (ره) می‌رفتند، امام به احترام او بلند می‌شدند. شهید مدنی پیش همه علما بخصوص حضرت امام (ره) جایگاه ویژه‌ای داشت.
حضرت امام تشریف آوردند و ابتدا به ابراز احساسات حاضران پاسخ گفتند و در محل همیشگی خود نشستند. به من اشاره شد بخوانم. سرود با این بیت شروع می‌شد:

خمینی ای حامی قرآن، آیت یزدان، مرجع اکبر
امید مستضعفین و بر مسلمین روی زمین رهبر...

دیدن امام از تلویزیون یک حکایت بود، دیدن از نزدیک حکایت دیگر. مثل خورشید می‌ماند.به دیدار امام رفتن برایمان در معیت آیت الله مدنی توفیقی بود. سرودم را با لطف خدا که حدود پانزده بیت بود تا انتها خواندم.
محو سیمای خورشید جماران شده بودم و هنوز هم مست آن دیدارم...

*رضا قلیزاده علیار

انتهای پیام/